تبليغاتX
لبخند اجباری
آخر شروع !!!

 


نمیدونم چرا همیشه از آخرش میترسم
نمیدونم چرا همیشه از آخرش بدم میومده، یه جور حس بد، خیلی بد...
نمیدونم چرا....
خیلی دوست دارم راه رو تند برم...اما فکر کردن به آخر همیشه برام عذاب آور بوده
آخرش....
نکنه....نکنه آخرش بد باشه
نکنه اونجا جایی نباشه که می خواستم برسم
نکنه من اونی نباشم که می خواستم باشم
نکنه آخرش اون جوری نباشه که من فکر می کردم و می خواستم
نکنه....
وای این فکرا دیوونم میکنه
نمی خوام به این چیزا فکر کنم...اما نمیشه...انگار سرم رو پر میکنن و به عذاب دادن ادامه میدن، دلم می خواد زود تر تموم شه...

اما...اما بازم اون افکار لعنتی.....

تنها چیزی که یه مقدار دلخوشی بهم میده شروعه، یه شروع دوباره...

اما شروع هم یه آخر داره...وایییی نههههههه
یعنی میشه آخر نباشه ؟؟؟

اسم آخر رو تو ذهنم عوض میکنم، میذارم شروع، فکر میکنم اینطوری بهتر باشه
اما انگار نه........دیگه از شروع هم بدم میاد!!!

جالبه! خودم هم روزی شروع کردم که داشت تموم میشد!!!

الانم داره تموم میشه، کاش خوب تموم بشه، کاش اونجوری باشه که می خواستم!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط يکي مثل تو |